اسدالله حیدری فخر

اسدالله حیدری فخر، شاعر، نویسنده و نقاش ، متولد 1314 در بندر انزلی است. وی در سال 1336 جذب نیروی دریایی ارتش شد. او در دوران خدمت خود به ادامه تحصیل پرداخته و همزمان دوره های آموزشی در این نیرو را با موفقیت گذراند و به رده های بالای خدمت در ارتش دست یافت.
اسدالله حیدری فخر مدتی نیز به تدریس دانشجویان همافر نیروی دریایی ارتش پرداخت و در این دوران در مناطق مختلفی از جمله بوشهر، خرمشهر و بندر امام و بندر انزلی خدمت کرد. اسدالله حیدری فخر افسر نیروی دریایی ارتش، جزو اولین افرادی بود که از بندر انزلی بطور داوطلبانه برای شرکت در عملیات جنگی به بندر امام اعزام شد و در زمان محاصره آبادان مسئولیت تردد کشتیرانی در بندر امام را عهده دار بود و پس از سال ها خدمت در سال 1366 با درجه ناو سروان یکمی از این نیرو بازنشسته شد.
او از همان دوران جوانی به خوشنویسی و نقاشی و سرودن شعر می پرداخت، که آثار متعددی از ایشان به یادگار مانده است. در آغاز اشعار خود را به زبان گیلکی می سرود ولی بعدها به سرودن شعر فارسی روی آورد. آثار وی از ابتدا در نشریات پرتیراژ و مهم کشوری به چاپ می رسید، البته هم اکنون نیز این رویه ادامه دارد.
اسدالله حیدری فخر در حال حاضر دارای 11 مجموعه شعر بنام های : جام تهی از آتش، دنیا و دیوار جدایی، شب های تنهایی من، دختر خورشید،بعد از مرگم آمدی،صدف عشق،انزلی،شوق دیدار،زیر باران،آشنا بیگانه شد،پیش از مرگم آمدی و یک کتاب رمان بنام : بازگشت به زندگی ، می باشد که همگی تدوین و به چاپ رسیده اند.وی به پاس سالها خدمت در حوزه ی فرهنگ و هنر و ادبیات، از طرف فرماندهی ی نیروی دریایی شمال کشور،به اخذ دکتری افتخاری نایل گردید.
اسدالله حیدری فخر بدون شک یکی ازمحبوب و مشهورترین غزل سرایان چیره دست و زرین قلم کشور و استان گیلان و شهر بندر انزلی است. هر چند او آثارش را در اکثر قالب های شعری شناخته شده ی فارسی به چاپ رسانده ، ولی بیشتر هنر دوستان او را به عنوان غزل سرای مشهور معاصر میشناسند.
نمونه ای از اشعار وی:
«عاقبت صیدش شدم»
کاشکی در چشم من او این همه زیبا نبود
چهره ی بدر منیرش آسمان آرا نبود
شهرآشوب،حجاز و سلمک و شهناز و شور
پیش روی نغمه های دلکشش گویا نبود
دل به امروزش سپردم تا که فردایم شود
آن نگارین، نازنین،چون شبنم گل ها نبود
گر نمی تابید چون خورشید در چشمان من
در نگاهم ذره ای امید هم پیدا نبود
آینه تابیده شد با دلبری ها بر دلم
توی چشمان قشنگش لحظه ای پروا نبود
ساحل روح مرا مانند موجی فتح کرد
در کران عاشقی او با کسی همتا نبود
عاقبت صیدش شدم با ناوک مژگان او
در قفس ماندم ولی یک در به رویم وا نبود
شامه ام آکنده میشد دم به دم با عطر او
با خیالش بلبلی در سینه ام تنها نبود
تا سرایش پا برهنه لنگ لنگان رفته ام
موج ها دیدم ولی در دیده ام دریا نبود
تشنه لب افتاده بودم از نفس در راه عشق
هرچه میگشتم کسی در سایه ی فردا نبود
در رسایش شعرها گفتم بماند یادگار
وامقی عاشق چو من دور از دل عذرا نبود
توسن خورشید را با فخر خود هی کرده ام
در صدف ها گشته ام لعلی چو او پیدا نبود

غزلی از کتاب : جام تهی ازآتش

پست های مرتبط

پیام بگذارید